آهسته و بی دغدغه گامهایم را روی برگها گذاشتم،
گورستان نارنجی در نظرم مثل بوستانی پر گل آمد و قامت بر
افراشته
سپیدارهای زرین پوش،همچو پناهگاهی بی اتكا در برابر تابش بی
رمق خورشید در مقابلم جلوه گر شد.
سرمست از باده زندگی درزیر این همه زیبایی و شكوه پاییز،گام بر
داشتم و در حیرت زیبایی مرگ درختان به فكر فرورفتم
مگر می شود جز در قاموس خدا،جای دیگر،مرگی بدین زیبایی
یافت؟
پرواز روح زندگی گیاه رااینگونه رویاگون تماشا كرد و بر خزانش
اشك نریخت ؟
به راستی ، مگر میشود........................................
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت توسط فرحناز
|