تبليغاتX
غروب پاییزی - گورستان نارنجی
 
 
آهسته و بی دغدغه گامهایم را روی برگها گذاشتم،
 
گورستان نارنجی در نظرم مثل بوستانی پر گل آمد و قامت بر
 
 افراشته
 
 سپیدارهای زرین پوش،همچو پناهگاهی بی اتكا در برابر تابش بی
 
 رمق خورشید در مقابلم جلوه گر شد.
 
سرمست از باده زندگی درزیر این همه زیبایی و شكوه پاییز،گام بر
 
 داشتم و در حیرت زیبایی مرگ درختان به فكر فرورفتم
 
مگر می شود جز در قاموس خدا،جای دیگر،مرگی بدین زیبایی
 
 یافت؟
 
 
پرواز روح زندگی گیاه رااینگونه رویاگون تماشا كرد و بر خزانش
 
 اشك نریخت ؟
 
به  راستی ، مگر میشود........................................
 
 
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت   توسط فرحناز  |