![]() |
آه!
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد
بيستون بود و تمناي دو دوست
آزمون بود و تمناي دو عشق
در زماني که چو کبک خنده ميزد شيرين
تيشه ميزد فرهاد.
نه توان گفت به جانبازي فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بي دردي شيرين فرياد.
کار شيرين به جهان شور برانگيختن است
عشق در جان کسي ريختن است.
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآويختن است