تبليغاتX
غروب پاییزی - کاش میدانستم...........

آه!


باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد

بيستون بود و تمناي دو دوست

آزمون بود و تمناي دو عشق

در زماني که چو کبک خنده مي‌زد شيرين

تيشه مي‌زد فرهاد.

نه توان گفت به جانبازي فرهاد افسوس

نه توان کرد ز بي دردي شيرين فرياد.

کار شيرين به جهان شور برانگيختن است

عشق در جان کسي ريختن است.

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن 

خواه با کوه درآويختن است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت   توسط فرحناز  |