تبليغاتX
غروب پاییزی
 

زرد است که لبریز حقایق شده است


تلخ است که با درد موافق شده است


عاشق نشدی و گرنه می فهمیدی


پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

 

برگ از درخت خسته میشه پاییز همش

 بهونست...!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت   توسط فرحناز  | 

 
 
آهسته و بی دغدغه گامهایم را روی برگها گذاشتم،
 
گورستان نارنجی در نظرم مثل بوستانی پر گل آمد و قامت بر
 
 افراشته
 
 سپیدارهای زرین پوش،همچو پناهگاهی بی اتكا در برابر تابش بی
 
 رمق خورشید در مقابلم جلوه گر شد.
 
سرمست از باده زندگی درزیر این همه زیبایی و شكوه پاییز،گام بر
 
 داشتم و در حیرت زیبایی مرگ درختان به فكر فرورفتم
 
مگر می شود جز در قاموس خدا،جای دیگر،مرگی بدین زیبایی
 
 یافت؟
 
 
پرواز روح زندگی گیاه رااینگونه رویاگون تماشا كرد و بر خزانش
 
 اشك نریخت ؟
 
به  راستی ، مگر میشود........................................
 
 
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت   توسط فرحناز  | 

 
 

باغ من

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش


ابر، با آن پوستین سردِ نمناکش


باغ بی برگی

 
روز و شب تنها ست،


با سکوت پاک غمناکش.

 


ساز او باران، سرودش باد،


جامه اش شولای عریانی ست؛

 
ور جز اینش جامه ای باید،


بافته بس شعله ی زر تار پودش باد.

 


گو برُوید، یا نرُوید، هر چه در هر جا که خواهد، یا

نمی خواهد،


باغبان و رهگذاری نیست؛


باغ نومیدان،


چشم در راه بهاری نیست.

 


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،


ور به رویش برگ لبخندی نمی روید؛


باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟


داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در

تابوت پست خاک می گوید.

 
 

باغ بی برگی،


خنده اش خونی ست اشک آمیز،


جاودان بر اسب یال افشان زردش، می چمد در آن

 
پادشاه فصلها، پائیز.

 

مهدی اخوان ثالث

تهران،خرداد1335

 
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت   توسط فرحناز  |