تبليغاتX
غروب پاییزی
 
امروز وقتي از زير يک درخت عبور مي کردم صداي زيبايي گوشم
 
را نوازش داد. آري صدا صداي خرد شدن برگهاي مرده زير پاي من
 
بود. نگاهي به درخت کردم هنوز درخت برگهاي سبز داشت که
 
به انسان شادي مي داد. مي خواهم برايتان در باره برگ بگويم
 
برگي که از تولد تا بعد از مرگ هميشه زيباست. آري وقتي برگ
 
تولد مي شود با ان رنگ سبز زيبايش به انسان شادي و تراوت
 
خاصي مي بخشد و انسان را زنده نگه مي دارد و وقتي که
 
مرگش فرا مي رسد بدون هيچ منتي بر درخت از ان جدا مي
 
شود تا جايش را به جوانه تازه اي بدهد و با رقص در هوا دور تا
 
دور خود را مي بيند و از اين دنيا خدا حافظي مي کند و اين خدا
 
حافظي چه زيباست در چشم هر انسان. به زمين که مي رسد
 
ديگر در اين دنيا وجود ندارد ولي با عبور يک نفر از روي آن خرد
 
مي شود و صداي دل نشيني از ان پخش مي شود تا ديگر اثري
 
از ان در اين جهان باقي نماند.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت   توسط فرحناز  | 

در كار عشق ما هميشه اما بود

بي جاني ريشه از ساقه پيدا بود

آن شب كه گفتي باورم كن با تو مي ميمانم

دلواپسي هاي من از صبح فردا بود

آن شب كه گفتي با تو ميمانم تا كه دنيا هست

باور نكردم گر چه اين جمله زيبا بود

درعمق دريا هرگز يك قطره پيدا نيست

پايان عشق ما پايان دنيا نيست

مثل زلال آب من باورت كردم

ميناي يك رنگي من ساغرت كردم

سلطان قلب خود من بر سرت كردم

در چشم نا پاکان من پيغمبرت کردم 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت   توسط فرحناز  | 

آه!


باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد

بيستون بود و تمناي دو دوست

آزمون بود و تمناي دو عشق

در زماني که چو کبک خنده مي‌زد شيرين

تيشه مي‌زد فرهاد.

نه توان گفت به جانبازي فرهاد افسوس

نه توان کرد ز بي دردي شيرين فرياد.

کار شيرين به جهان شور برانگيختن است

عشق در جان کسي ريختن است.

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن 

خواه با کوه درآويختن است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت   توسط فرحناز  | 

تنها تر از هميشه

با خويش در ستيزم

سرخورده و پريشان

از عشق مي گريزم

اندوه و غصه و درد

در شعر من هويدا

در چشم بي فروغم

يک آسمان تمنا

از اين غروب دلگير

اندوهگين و خسته

در حسرت نگاهت

در خويشتن شکسته

تنها تر از هميشه

لبريز اشک و دردم

پاييز خانه دارد

                                 در کنج قلب سردم

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت   توسط فرحناز  |