

در كار عشق ما هميشه اما بود
بي جاني ريشه از ساقه پيدا بود
آن شب كه گفتي باورم كن با تو مي ميمانم
دلواپسي هاي من از صبح فردا بود
آن شب كه گفتي با تو ميمانم تا كه دنيا هست
باور نكردم گر چه اين جمله زيبا بود
درعمق دريا هرگز يك قطره پيدا نيست
پايان عشق ما پايان دنيا نيست
مثل زلال آب من باورت كردم
ميناي يك رنگي من ساغرت كردم
سلطان قلب خود من بر سرت كردم
در چشم نا پاکان من پيغمبرت کردم
![]() |
آه!
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد
بيستون بود و تمناي دو دوست
آزمون بود و تمناي دو عشق
در زماني که چو کبک خنده ميزد شيرين
تيشه ميزد فرهاد.
نه توان گفت به جانبازي فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بي دردي شيرين فرياد.
کار شيرين به جهان شور برانگيختن است
عشق در جان کسي ريختن است.
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآويختن است

تنها تر از هميشه
با خويش در ستيزم
سرخورده و پريشان
از عشق مي گريزم
اندوه و غصه و درد
در شعر من هويدا
در چشم بي فروغم
يک آسمان تمنا
از اين غروب دلگير
اندوهگين و خسته
در حسرت نگاهت
در خويشتن شکسته
تنها تر از هميشه
لبريز اشک و دردم
پاييز خانه دارد
در کنج قلب سردم
![]()